تبلیغات در اینترنتclose

زمان جاری : دوشنبه 30 بهمن 1396 - 9:31 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



تعداد بازدید 11203
نویسنده پیام
lonelygirl آفلاین


ارسال‌ها : 18
عضویت: 29 /9 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 19
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
نامه های عاشقانه | نامه دلتنگی |
برای تو نامه ای می نویسم…
دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.
دلتنگی که فاصله را نمی فهمد !
نزدیک باشی و اما دور…دور…دور !
تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.
تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند…
پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند!
فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند!
خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!
حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم.
می دانی ، نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند! قرار نیست این را هم بخوانی…قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !
قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد…
قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است…
قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم!!! و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد…
اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی! دلتنگ کسی که دوستش داری…
برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی!
برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی!
تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است؟
آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟
پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم؟
هنوز زود است… برای تو که از حال دلم غافلی زود است… نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم… نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ، کمرش خم و خم تر می شود!
این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم…
برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم…
وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای…
موهایم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو… بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود… تکان دستی ، سلامی… خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد! هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم…
نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند.
هنوز هم انتظار را دوست دارم.
هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد…
به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود… گم می شوند !
خوش به حال قطارها همیشه می رسند… اما من… هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت… تمام زندگی ام فاصله بود…
این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد…
چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو ، از مسافری که عمری عاشقت بود…

دوشنبه 23 بهمن 1391 - 11:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از lonelygirl به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shahla &
lonelygirl آفلاین



ارسال‌ها : 18
عضویت: 29 /9 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 19
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
پاسخ : 1 RE نامه ای از خدا
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ای پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را بازکرد و نامه ی داخل آن را خواند:
امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
“با عشق، خدا“

امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکر ها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!

پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن ومرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.
مرد فقیر به امیلی گفت: “خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟”
امیلی جواب داد: “متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام”
مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: ” آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید”
وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد وبرایش دعا کرد.
وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور که در را باز میکرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
” با عشق.. خدا”

دوشنبه 23 بهمن 1391 - 11:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از lonelygirl به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shahla /
lonelygirl آفلاین



ارسال‌ها : 18
عضویت: 29 /9 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 19
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
پاسخ : 2 RE نامه ای از فاصله ها
ای که تقدیر تو را دور زمن ساخت سلام
نامه ای دارم از فاصله ها
چندشب بود که من خواب تو را میدیدم
خواب دیدم که فراری شده ای
می گریزی از شهر


جارچی ها همه جا نام تورا می خوانند
پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند
توی هر کوی و گذرقصه ی تبعید تو بود
مردم و تیر و تفنگ
اسبهایی چابک
متهم قاتل گلهای سفید
جایزه: یک گل رز
و تو میدانی من عاشق گلهای رزام
دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت
و چرا مردم این شهر تو را قاتل گل میدانند
نگرانت شده ام
بی جوابم مگذار
پشت پاکت بنویس: متهم فاتل گلهای سفید
توکه میدانی من عاشق گلهای رزام

شهلا روشنی

دوشنبه 23 بهمن 1391 - 11:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از lonelygirl به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shahla /
lonelygirl آفلاین



ارسال‌ها : 18
عضویت: 29 /9 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 19
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
پاسخ : 3 RE نامه ای به مقصد نور
سلام خدا جون …

میدونم ازم دلخوری ، میدونم چند وقته بهت سر نزدم ، میدونم چند وقته فراموشت کردم !

خدا جون میخوام واست از دلتنگیم بگم ، میدونم مثه همیشه سنگه صبورمی ..

دلم خیلی گرفته ، این بار نه از دور و بریهام ، نه از دنیا ، از خودم !!

یه مدته حضورت توی لحظه های بودنم احساس نمیشه !

یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده !

یه مدته از گناه ابایی ندارم !

یه مدته دیگه از سنگینی نگاهت شرم ندارم !

یه مدته توی مرداب زندگی غرق شدم !

یه مدته بنده ی ناسپاس شدم !

یه مدته مغرور شدم !

خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه !

یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه !

اظطراب از فاصله ی افتاده بین من و تو

خدا جون … تو کمکم کن !!

نذار از تو تهی بشم ، نذار با نبودنت بمیرم !

“دستمو بگیر، کمکم کن“

دوشنبه 23 بهمن 1391 - 11:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از lonelygirl به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shahla /
lonelygirl آفلاین



ارسال‌ها : 18
عضویت: 29 /9 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 19
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
پاسخ : 4 RE نام تو
بگذار که همسایه های ساکت مان
نام تو را ندانند
همین زلال زرد روسری
برای پچ پچ هزار ساله ی آنان کافی ست
همان بهتر که نام تو در
لابه لای ترانه نهان باشد


همان بهتر که از میان واژه ها بدرخشی! خورشیدک من
مثل درخشش فانوس از فراسوی فاصله ها
مثل درخشش ستاره از پس پرده ی پشه بند
پشه بند
تابستان
کودکی
آه! همان بهتر که نام تو در لابه‌لای گریه ها نهان باشد

یغما گلرویی

دوشنبه 23 بهمن 1391 - 11:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از lonelygirl به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shahla /
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 5 RE احساس عاشقانه


ای عشق جاودانه ام ، تویی تنها بهانه برای زنده ماندنم !

تویی یک شعر تازه ، از یک کتاب عاشقانه ، زیباترین شعر ، قشنگترین کلام!

پس میخوانم تو را برای تو ، برای تو که برایم بهترینی عزیزم !

ای شعر عاشقانه ام ، تویی تنها کلام صادقانه که از تو میخوانم با شور و شوقی عاشقانه!

چقدر این زندگی با تو زیبا شده ، عشق با تو بی همتا شده !

هر چه از خوبیهای تو بنویسم ، هنوز چند خطی را باید آخر صفحه دفتر عشق خالی گذاشت،

تو آنقدر خوبی که صفحات زندگی همه از مهربانی هایت پر شده !

ای عشق همیشگی ام ، با من بمان که براستی تویی همه زندگی ام!

راه نفسگیریست ، اما من جای تو نیز نفس خواهم کشید، راه دشورایست اما من جای تو نیز سختی خواهم کشید،

تو فقط پا به پای من بیا که به آخر خط برسیم ، آخر خط این انتظار رسیدن ،

برای در آغوش کشیدن ،و بوسه زدن بر روی گونه های تو، آنگاه که دستانت در دستان من است!

این احساس من است از روزهای شیرین با تو بودن ، احساسیست جاودانه برای یک عمر دیوانه ی تو ماندن !

من که افتخار میکنم از اینکه با توام ، تو را لایق میدانم از اینکه عاشق تو ام ، تو را دوست دارم زیرا تو لایق منی ، تو فرشته ای عزیزم ،

خدا تو را به من داده ، برای همیشه ، همیشه ماندن ، همیشه نفس کشیدن و با عشق تو مردن !

دوستت دارم ای عشق جاودانه ام!

شنبه 26 اسفند 1391 - 11:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 6 RE ارزش عشق


فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند و دلهایشان برایم سوخت ، اما تو که چشمهای خیسم

را دیدی دلت برای خودت سوخت!

آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!

گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ، فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر

این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!

حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و

درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، تو به انتظار ننشین که التماس تو کردن خیال است!

عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!

آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !

گرچه لایق این عشق نیستی ، اما قلب مجنونم تو را لایق میداند!

گرچه برایت هیچ ارزشی ندارم ، اما عشق برای من با ارزش است!

شنبه 26 اسفند 1391 - 11:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 7 RE آروز دارم...


آرزو دارم همیشه در کنارم باشی ، یار و یاورم باشی ،سرپناهی برای

این قلب عاشقم باشی!

آرزو دارم تکیه گاهم باشی ، من دردی در سینه باشم و تو دوایم باشی!

آرزو دارم همه هستی ام باشی ، زندگی به کامت باشد و همیشه شاد باشی!

آرزو دارم تنها برای من باشی ، قلب من در سینه ی تو و قلب تو

در سینه ام باشد و ما هر دو در قلب هم باشیم!

آرزو دارم که به آرزوهایت برسی ، تو خوشبخت باشی و من نظاره گر باشم !

من که از دار دنیا تنها تو را دارم ، آرزو دارم همیشه با من باشی !

من که از تو چیزی جز وفا نمیخواهم ، آرزو دارم همیشه با وفا باشی!

آرزوهایم را زنده کن ای عشق من ،اگر روزی از هم دور بودیم،

مرا همیشه در کنار خودت حس کن !

من که هر جا میروم ، با تو هستم ، گرچه در کنارم نیستی اما تنها نیستم!

آن قلب مهربانت هوای مرا دارد ، میگویم دوستت دارم ، برایم میتپد!

آرزو دارم همیشه قلبت به عشق من بتپد، نمیگذارم غم بیاید و قلبت را بشکند!

ای تنها آرزوی من ، آرزو دارم روزی بیاید که دیگر هیچ آرزویی جز

همیشه با هم بودن در دلهایمان نباشد!

شنبه 26 اسفند 1391 - 11:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 8 RE از عشق بگو


میشنوی صدای تپش قلبم را؟

قلبم به عشق تو میتپد!

میبینی اشکهای روی گونه ام را؟

این اشکها برای تو میریزد!

ببین که چقدر برایم عزیزی !

ببین که چقدر دوستت دارم !

بیا در کنارم بنشین و برایم از عشق بگو ،

یک بار بگو دوستم داری تا برایت بمیرم ،

یک لحظه به چشمانم نگاه کن ،

تا چشمهایم را فدای آن نگاه مهربانت کنم!

حس میکنی که چه احساسی نسبت به تو دارم؟

خودت بهتر از من میدانی که دیوانه وار دوستت دارم!

نگیر از من این لحظه های زیبا را ، تکرار کن آن حرفهای شیرینت را!

با من بمان برای همیشه ، از عشق بگو تا زنده بماند قلبم تا همیشه!

میدانی که چقدر دوستت دارم؟

به اندازه ی تپشهای قلبم ، قطره قطره اشکهایی که از گونه ام میریزد،

به اندازه ی تو که برایم یک دنیا با ارزشی دوستت دارم!

تا به حال دیوانه ای مثل من دیده بودی؟

حالا مرا ببین که دیگر دیوانه تر از من نخواهی دید!

دیوانه ای که از عشق تو مجنون شده ،

تا چشمهایت را دیده عاشقت شده !

حس میکنی گرمی دستانم را؟ اگر تو نباشی این دستها سرد سرد است!

میشنوی صدای تپش قلبم را ؟ اگر تو نباشی ...

چند نقطه و دیگر هیچ ، اگر تو نباشی جای من در این دنیا نیست!

شنبه 26 اسفند 1391 - 11:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 9 RE اگر باران نمیبارید


اگر باران نمی بارید هیچگاه بغض آسمان شکسته نمیشد!

اگر زیر باران قدم نمیزدم ، هیچگاه دلم از دردها خالی نمیشد!

اگر گریه نمیکردم هیچگاه قلبم از غم و غصه ها رها نمیشد!

اگر با تو نبودم هیچگاه نفس کشیدنهایم تکرار نمیشد!

حالا که با تو هستم ، گهگاهی نیز حس میکنم بی تو هستم،

تو در کنارم نیستی و من خسته هستم!

خسته از زندگی ، خسته از این راه عاشقی!

اگر پاییز نبود ، بهاری نیز در راه نبود !

تو بهاری هستی در پاییز سرد زندگی ام!

تو تنها شکوفه ای هستی در تک درخت باغ زندگی ام!

اگر قلب تو نبود ، حال من از پریشانی گرفته بود ،

غصه های دلم فراموش نشدنی بود!

اگر صدای تو آرامم نمیکرد ، عشق تو خوشحالم نمیکرد ،

سرنوشت به ادامه زندگی امیدوارم نمیکرد !

حالا که باران می بارد ، از دلتنگی تو گریه میکنم تا هیچ چیز جز عشق تو،

در قلبم نباشد!

نمیخواهم جز تو ، غم و غصه ها نیز به قلبم بیایند ، نمیخواهم جز تو ،

حسرتی در قلبم به جا بماند !

اگر تو برای من نبودی ، هیچگاه به آرزویم نمیرسیدم!

شنبه 26 اسفند 1391 - 11:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 10 RE ای عشق تو بگو


خورشید که ما را دید ، دیگر نتابید! گرمای عشق ما از خورشید گرمتر است!

ماه که تو را دید تا صبح نالید! چهره تو، از ماه زیباتر است!

نگذار که کسی به وجود عشق در دلهایمان پی ببرد ،

نگذار کسی بفهمد که آن عشقی که در دلهایمان است از عشق

لیلی و مجنون نیز بالاتر است!

آن حسرتی که از عشق ما در دلهای دیگران به جا می ماند مثل آتشیست که

قلبها را میسوزاند!

عشق ما مقدس است ، نمیخواهم جز خدا کسی عشق ما را ببیند ،

و از صبح تا شب در حسرت عشق ما بنشیند!

آن قلب پاک تو را نمیخواهم کسی بشکند، یا با حرفهایش تو را آزار دهد !

تو از عشق هر چه میخواهی برای من بگو ، اما از عشقمان برای کسی نگو!

تو لحظه به لحظه بگو که دوستم داری ، اما به کسی نگو که مرا دوست داری!

آنهایی که در حسرت عشق ما نشسته اند مثل خورشید نیستند که نتابند ،

میتابند و قلبمان را میسوزانند

، مثل ماه نیستند که تا صبح ناله کنند ، دیگر به آسمان نمی آیند و

شبهایمان را تیره و تار می کنند!

بیا در کنارم ، از عشق بگو برایم ، دست بگذار در دستهایم ، آرام بگیر در کنارم!

هیچکس نمیتواند تو را از من بگیرد ، هیچکس نمیتواند عشقمان را نفرین کن!

من و تو عشقی پاک در قلبمان داریم ، من و تو بدون هم نمی توانیم زنده بمانیم!

ای عشق تو بگو که ما چه حالی داریم...

شنبه 26 اسفند 1391 - 11:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :