تبلیغات در اینترنتclose

زمان جاری : دوشنبه 30 بهمن 1396 - 9:32 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



تعداد بازدید 2428
نویسنده پیام
shahla آفلاین


ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
مطالب خواندنی | دفترچه مشق |
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...


پنجشنبه 21 دی 1391 - 16:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 1 RE آرزوی پدر...
مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
"چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 2 RE باید قدم بزنم...
وقتی قدم می زنم به خيلی چيزها فکر می کنم .
شايد بهتر باشد بگويم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .
يک جور صدای خاص شبيه موسيقی
خيلی مبهم و ضعيف , محيط اطراف من را احاطه می کند .
يک موسيقی ملايم ...
در حين قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .
بعضی از آن ها در حين رد شدن از کنارم دستشان را با ملايمت بر گونه هايم می کشند .
و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .
بعضی از آن ها مدام گريه می کنند
و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گيرند .
من بی توجه به تمام اين صحنه ها , فرياد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .
تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسير عبور من در گذرند .
له شدن يک مورچه در زير صفحه آجدار کفش يک عابر , يک فاجعه است .
قلب مورچه ها مثل پوستشان سياه نيست
قلب مورچه ها رنگ سرخ است .
گاهی احساس می کنم در حين قدم زدن پرواز می کنم .
و اين حالت در خواب های من تشديد می شود .
من شب ها نمی توانم بخوابم
قلب من گاهی از حرکت بازمی ايستد و من با تمام وجود اين سکون را حس می کنم .
از اين سکون نمی ترسم ...

گاهی اوقات چيزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام .
به اينکه انسان عجيبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام .
خدا زياد هم بزرگ نيست .
خدا در آغوش من جا می شود ،
شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است .
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذيان می گويم .
خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم .
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی .
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند .
می دانم زياد مهمان نخوام بود .
اين را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است .
زمان می گذرد .
هميشه سعی می کنم خوب باشم و هميشه بد می مانم .
بايد کمی قدم بزنم تا فکر کنم .
من برای اينکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .
مدتی هست که خيلی افسرده ام .
از اينکه چيزی می نويسم احساس بدی به من دست می دهد .
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .
و از اين متاسفم .
و بيشتر از اين تاسف می خورم که روزهايی که سعی می کردم مورچه های سياه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم .
من اين روزها مدام هذيان می گويم
آسمان برای من بنفش است .
بايد کمی قدم بزنم .

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 3 RE غروب...
خورشيد دوباره مي تابد مدام و بدون رقيب و من در انزواي غمگينم

منتظر غروب دلگيرش هستم آري هر روز يك طلوع دل انگيز و يك غروب دلگير

براي من طلوع بدون تو غم انگيز است

و هر غروب با تو شگفت انگيز طلوع و غروب هر دو محور خورشيد مي تابند

مثل پروانه كه به دور شمع مي چرخد و مثل من كه به خاطر تو زندگي مي كنم

اما افسوس كه ماندن من ديگر كنار تو آسان نيست و رفتنم به عهده ي خودم نيست

اما بدان من گرم ترين جاي بوسه ات ، زيباترين جاي لبخندت

و شنيدني ترين دوستت دارم ات را با خودم مي برم

و همواره با خنده هايت خواهم خنديد و با غصه هايت مي گريم.

وقتي رفتم ، از رفتنم دلخور نشو و سرمزارم نيا چون جسم من زير خاك نمي تواند

گرمي دستانت را حس كند و نمي تواند هق هق گريه ات را بشنود

مبادا چشمهاي قشنگت براي غروب من خيس شود

مبادا براي ديدنم بي قراري كني . من مي روم ولي قلبم كنار تو مي ماند

و تو هميشه مرا مثل يك آه در سينه ات خواهي داشت

اسم مرا صدا نزني چون صداي قشنگت مي لرزد

. به عكسم نگاه نكن تا راحت تر مرا فراموش كني .

نمي خواهم بقيه ي زندگي ات را با ياد من تباه كني.

اين حرف ها و وصيت ها فقط بخاطر اين است كه بداني چقدر دوستت دارم

و چقدر عاشقت بودم و ... هستم.

من به غروب خود نزديكم ولي يادت باشد

تو هنوز وقت داري براي ديدن طلوع هايي كه من در قلبت متولد مي شوم

و غروب هايي كه در قلبت جان مي سپارم.

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 4 RE دلم گرفته
دوباره آسمون این دل ابری شده

دوباره این چشمهای خسته بارونی شده

دوباره دلم گرفته و شعر دلتنگی را برای این دل میخونه

میخونه و اشک میریزه ، آنقدر اشک میریزه

تا این اشکها تبدیل به گریه بشه

در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا

دوباره این دل بهونه میگیره و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکنه

خیلی دلم گرفته ، مثل همون لحظه ای که آسمون ابری میشه

خیلی دلم گرفته ، مثل همون لحظه ای که پرنده در قفس اسیره

و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی

که در آسمون آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته

دلم گرفته مثل لحظه تلخ غروب

مثل لحظه سوختن پروانه

مثل لحظه شکستن یک قلب تنها

دوباره خورشید میره و یک آسمون بی ستاره میاد

و دوباره این دل بهونه میگیره

به کنار پنجره میرم ، نگاه به آسمون بی ستاره

آسمانی دلگیرتر از این دل خسته

یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده

خیلی دلم گرفته

احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه شده

تنهایی مرا می سوزونه ، دلم هوای تو رو کرده

ولی افسوس که دیگه هیچ وقت نمیتونم ببینمت

دوباره این دل مثل چشمونم در حسرت طلوعی دیگریست

آسمون چشمونم پر از ابرهای سیاه و سرگردونه

قناری پر بسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آوازه

هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست

میخوام گریه کنم ، میخوام ببارم

دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شم

اما نمی تونم…دیگه اشگی تو چشمونم نمونده

دلم دیگه طاقت این همه درد و غم و نداره

دوباره دلم گرفته ، خیلی دلم گرفته

اما کسی نیست تا با من درد دل کنه

کسی نیست سرم و رو شونه هاش بزارم

و آروم بشم… هیچکس نیست!

تنها کسی که همیشه با منه اونم غمه

هیچ وقت تنهام نمیزاره یه لحظه ازم جدا نمیشه

چشمام هم دیگه یاریم نمیکنن

دیگه کسی نیست که باهاش درد دل کنم

......من موندم و این دل پر از درد...

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 5 RE تنهای تنها...
چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند .

کم آورده ام نا توان شده ام در برابر روزها

خسته تر از آنم حرفی بزنم،

یا گاهی داد ، تا شاید کمی سبک شوم!

تنهاییم هر روز پر رنگتر می شود

نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت !؟

اینجا کسی نیست برای حرف زدن یا حتی اگر کسی هم باشد

حرفهای من از جنس دیگری است کسی چیزی نمی فهمد از آن!

ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد

وقتی دلم تو را می خواهد ....

و هیچ گاه نیستی بعضی وقتها آرزو می کنم

کاش خیال بودنت هم هرگز نبود کاش نبودی!

کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم

دستانم را در هوا رها می کنم ولی نیستی نیستی تا آنها را بگیری

نیستی تا باورم شود هنوز هم هستم چه سخت می گذرد بر من...

دلم می خواهد پشت پا بزنم به هر آنچه بوده و هست

من احساساتم را کشته ام چه دردی می کشم من

به خودم و احساساتم خیانت کرده ام

آنها توان اینهمه سختی را نداشتند

می بینی دیگر تو را هم برای خودم ندارم

چقدر تنهایم تنهای تنها

ولی آخر دوست داشتن تو

چیز دیگری است دوستت دارم...

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 6 RE وفادار بمان
نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، نمیخواهم یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش .
نمیخواهم بگویی که دوستم داری بعد بروی ، نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی .
بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی ، نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم باشی مرا به خودت وابسته کنی و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی .
گفتم که قلبم مال تو است ، نگفتم که هر کاری دوست داری با آن کن !
گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست داری باش . . .
گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش را در کنارم باش !
نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش .
تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام . . .
دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت ، اینکه همیشه خورشید عشق در قلبمان بتابد
نمیخواهم در حسرت داشتنت بمانم ، نمیخواهم آرزوی دست نیافتنی زندگی ام شوی ، غرورت را زیر پا بگذار تا من برایت دنیا را زیر پا بگذارم ، با من باش تا من تا ابد مال تو باشم ، وفادار باش تا آنقدر بمانم تا بفهمی عشق چیست!
نمیخواهم کسی باشم که لحظه ای به زندگی ات می آید و بعد فراموش میشود ، نمیخواهم کسی باشم که گهگاهی یادش میکنی ، گهگاهی به عکسهایش نگاه میکنی ، گهگاهی به حرفهایش فکر میکنی تا روزی که حتی اسم او را نیز دیگر به یاد نمی آوری .
نمیخواهم امروز عشق تو باشم و فردا هیچ جایی در قلبت نداشته باشم . . .

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 7 RE نمیبخشمت
تو را نمی بخشم..

تو را نمی بخشم نه بخاطر اشکهایی که برایت می ریزم. نمی بخشم نه بخاطر روزها و شبهایی که از تنهایی لرزیدم و فرو افتادم. نمی بخشم ات نه بخاطر دلی که روزهاست از دلتنگی جان می دهد. نمی بخشم ات نه بخاطر اینکه رهایم کردی و رفتی.


نمی بخشم ات بخاطر همه ی آنچه را که با بی صاحب کردن دلم باعث شدی مثل سرب داغ فرو دهم.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه کمی مانده به پایان آن سفر طولانی چنان رهایم کردی که هیچ هم سفری این چنین همراهش را در سیاهی و ظلمت ناکجا آباد رها نمی کرد.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه ساده از من گذشتی از کسی که از تو هرگز ساده نگذشت.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه ترس را اولین بار بعد از رفتنت به من فهماندی چه هولناک بود و هست!

نمی بخشم ات، تو شمه ای از بهشت بر من نمایاندی و کلید و بهشت را با خود بردی و مرا در برزخی رها کردی که در بلا تکلیفی اش حیرانم.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه در ظلمت آن شب لعنتی خنده و امید و آرزوهایم را به جهنم فرستادی.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه رفتنت سرمایی را درونم دمید که شعله ی فروزان هیچ آتشی قطره ای از یخ اش را ذوب نمی کند.

نمی بخشم ات، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را ساده و کوچک پنداشتی .صدای قلبم که ضجه می زد شنیدی، گریه سر دادی که صدای قلبم را که التماست می کرد نشنوی.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه به شعورم در شناختن ات توهین کردی.

نمی بخشم ات چون مرا معتاد بودن ات کرده بودی.

امروز و حالا دلم از تمام حرفهای زیبا نمای، بد سیرت بهم می خورد. از این بدسگالی که برای عشقم رقم زدی بی زارم. از خودم از تو بیزارم. از صدای خودم، از صدای تو در گوشم بیزارم. از نگاهم یخ زده ام که به دنبال چشمان بی روحت دودو می زند. از دستانم که روزی فکر می کردم که دیگر هرگز فاصله انگشتانش خالی نخواهد ماند از دستان تو که دستانم را واحد کرده بود.

چه پاداش گران بهایی در ازای همه ی عمر عشقم پیشکش ام کردی، دست دلت درد نکند.

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 8 RE یک با یک برابر نیست
معلم پای تخته داد میزد

صورتش ازخشم گلگون بود

ودستانش به زیرپوششی ازگرد پنهان بود

ولی آخرکلاسی ها ،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی درگوشه ای دیگر « جوانان» را ورق میزد

برای اینکه بیخود های وهو می کرد وبا آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان میداد

با خطی خوا نا بروی تخته ای کز ظلمت تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوشت * یک اگر با یک برابر است*

از میان جمع شاگردان یکی برخاست ،

همیشه یک نفر باید برخیزد . ......... .

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش ومحض است

نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره گشت و

معلم مات برجا ماند

و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟؟

سکوت مدهشی بود وسؤالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور وزر بدامن داشت بالا بود آنکه

قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود

وآن سیه چرده که مینالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو میشد

حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود

نان ومال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

یک با یک برابر نیست

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 9 RE دسته گلی برای مادر
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.
مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.
مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و دویست کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!
شکسپیر می‌گوید:
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری،
شاخه ای از آن را همین امروز بیاور.

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shahla آفلاین



ارسال‌ها : 193
عضویت: 27 /9 /1391
محل زندگی: اصفهان
تشکرها : 6
تشکر شده : 1
پاسخ : 10 RE بهتر نیست بروم؟
بهتر نیست بروم؟
غمگین باشم و بروم؟
و بالاخره زندگی را بی.اهمیت ببینم
شانه.هایم را بالا بیاندازم
و بروم؟
دنیا را رها کنم (یا به کس دیگری بدهم) فکر کنم:
تا همن.جا بس است
و بروم؟
به دنبال دری باشم
و اگر دری نیست: دری بسازم
با احتیاط آن را باز کنم
و بروم – یا با سرگرمی.های کوچک سر کنم؟
و بمانم؟
بمانم؟

شنبه 26 اسفند 1391 - 13:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :